توضیحات
«برایم از مادربزرگ بگو». این جملهای است که مازلیف پس از مرگ مادربزرگ، بارها و بارها خطاب به مادر و پدربزرگش به زبان میآورد. در حقیقت، رفتارهای اطرافیان برای مازلیف عجیب و گیجکننده است. مادرش چندان ناراحت نیست، بلکه بیشتر خشمگین است. در عوض، پدربزرگ اغلب ساکت است و حرفی نمیزند. اما مازلیف کوچک دوست دارد پدربزرگ را به حرف بیاورد. دخترک که مادربزرگ را بهندرت میدیده، حالا نمیداند در قبال مردن او باید چه احساسی داشته باشد؛ از آن مهمتر دلیل خشم مادر و افسوس پدربزرگ را درک نمیکند. همه میگویند که مادربزرگ زنی عبوس و وسواسی بوده است؛ اما به نظر مازلیف این تمام ماجرا نیست. دخترک زمانی طولانی را با پدربزرگش میگذراند. در نهایت، پردهها کنار میرود و او چهرهای کاملاً جدید از مادربزرگ را درک میکند.
رمان کوتاه «برایم از مادربزرگ بگو» داستانی عمیق و بینظیر دربارهی عشق، خشم و روابط پیچیدهی انسانی است.
هنوز بررسیای ثبت نشده است.