توضیحات
«افسانهی غول دست کج و چهار افسانهی دیگر»، مجموعهی ۵ حکایت کوتاه برگرفته از افسانههای کهن برای کودکان است. حکایت اول، به نام «دختر شبدر» دربارهی دانهی دختر شبدری است که در دل گودالی در باغچه جوانه میزند و بزرگ میشود. پیش از آنکه دنبال بختش برود، باید آبی را که از باغچه خورده، به او پس بدهد. دختر شبدر شب به دنبال آب راهی میشود و به باد و رودخانه برمیخورد. باد خسته است و لای موهای او استراحت میکند و صبح پیش از طلوع خورشید، او را همراه با آب رود به باغچه برمیگرداند. اینطور میشود که شبدرهای گودال باغچه باز هم سبز میشوند و دختر شبدر به دنبال بختش آنجا را ترک میکند.
حکایت بعدی، «غول آسمان هفتم» دربارهی غولی است که در آسمانها زندگی میکند و هیچکسی را جز سایهاش ندارد. شبی از شبها که خیلی خسته است و غلت میزند، سایهاش از هفت آسمان سر میخورد و به زمین میافتد، غول به دنبال سایهاش به موجودات مختلف برمیخورد و هر کس درخواستی از او دارد.
حکایت سوم، «شانهطلا و دیو لباسفروش» دربارهی شانهای طلایی است که موهای طلایی دختری را شانه میزند و او را از تنهایی در میآورد. یک روز موقع شستن و لیف کشیدن یکی از دندانههایش را میشکند. شیر و گلاب که هنگام حمام کردن همیشه همراهش هستند، نشانی خانهی خانم دیو را میدهند و شانهطلا برای درست کردن دندانهاش راهی میشود.
حکایت چهارم دربارهی غول دستکج است. غولی که در جنگل کاجها زندگی میکند و هنگام راه رفتن، دست کجش میرود توی خانهی غولها. یواشکی چیزی را کش میرود و به جای آن میوهی کاج میگذارد. غولها که میفهمند او را از جنگل بیرون میکنند. غول دست کج به شهر آدمها و نزد پیرزن میرود. گریه میکند که دستش کج و سرخود است و به حرف او گوش نمیدهد. پیرزن خوب سر و کلهی غول را میگردد و در آن سوراخی پیدا میکند. سوراخی که نمیگذارد حرف در سر غول بماند.
حکایت پنجم، حکایت «دختر ماهدانه»، دختر ماه و هندوانه است. حکایت دختری با سر هندوانه و تن آدمیزاد که از ماه میخواهد تا راهی نشانش بدهد تا بلکه سرش هم شبیه سر آدمیزاد شود.
هنوز بررسیای ثبت نشده است.