توضیحات
«غول زشت سبز، شرک» از پدر و مادر زشتش هم زشتتر است و همراه آنها در گودال سیاهی میان باتلاق زندگی میکند و آنقدر بدترکیب است که میتواند فقط با یک نگاه، موجودات باتلاق را زهرهترک کند. او در باتلاق روزگار خوشی دارد اما بالاخره یک روز با تصمیم پدر و مادر از گودال بیرون میرود تا مستقل شود و به زندگیاش برسد و به اندازهی خودش خرابکاری کند. شرک با غرور راه میرود و از اینکه از بوی افتضاحش گلها پژمرده میشوند و درختها کج میشوند حسابی کیف میکند. او به مسیرش ادامه میدهد تا بالاخره از بوی خوش گلها فاصله میگیرد و به قول خودش بوی گند خوبی به مشامش میرسد و باز هم حسابی سر کیفش میآورد. این بوی گند از دیگ جادوگر بلند شده است. جادوگر با اینکه خودش استاد ترس و وحشت است، با دیدن شرک چنان سرگیجهای میگیرد که نگو و نپرس!
وقتی حالش جا میآید و بهتر میشود شرک درخواستش را با او مطرح میکند: «اگر آیندهام را بگویی، من هم چند تا از شپشهای کمیابم را به تو میدهم.»
جادوگر کمی فکر میکند و جیغجیغ کنان پاسخ میدهد: «چه عالی! این هم از آیندهی تو!»
اتل و متل توتوله، آیندهات چهجوره؟
با کمی خرسواری، میرسی به شهسواری
هوا پر از خاک و گرد، میبری توی نبرد
آخرش زن میگیری: شازدهخانمی اکبیری
قاه و قاه و قاه سنبلالطیب، باید بگی کیک سیب!
و رسیدن نام شازده خانم به گوش شرک همانا و دستپاچه شدن و راهی شدن شرک در سفری ماجرایی و پر خطر، همان!
ویلیام استیج (۱۹۰۷- ۲۰۰۳) کارتونیست، مجسمهساز و نویسنده و تصویرگر امریکایی کتابهای کودکان بوده است و از پرطرفداترین کتابهایش میتوان به دکتر دوسوتو، شرک و سیلوستر و سنگ جادو اشاره کرد.
هنوز بررسیای ثبت نشده است.