توضیحات
«هنگام لاکپشت ها» از مجموعه «رمان نوجوان امروز» نوشتهی عباس عبیدی است.
آنطرف، تا به ساحل رسیدم، پریدم توی آب و فوری حوری را سر و ته کردم. تا کمرم خیس شده بود. دو نفری که گروهبان نشانی داده بود، در سایهی جیپ ژاندارمری، روی کندهی نخلی نشسته بودند و خودشان را باد میزدند. آب پایین بود. سه نفری کلی روی ماسهسنگها راه آمدند. راننده به آب زد و خودش را رساند به حوری. آشنا بود، مال میناب و آن طرفها. کیف چرمی و ساکهایشان را دستم داد. دوبار دیگر برگشت و چلپ چلپ، درحالی که پوتینهایش پر از آب شده بود، مسافرها را عین گونی برنج کول کرد و آورد. هر دو اسلحه بسته بودند. به اولی سلام کردم. اخم داشت و محل نگذاشت. دومی که آمد بدتر. از گرما بود یا هرچی، با خودشان هم قهر بودند. راننده برگشت و از دور، دستی تکان داد و رفت بالا، طرف ماشین. لبه حوری را چسبیدم و چند متری هلش دادم تا آبخور بیشتر. «میشه بشینین جلوتر سرکار؟» نفهمیدم کدامشان گفت: «اینجا چشه مگه؟ زودتر راه بیفت بریم!» آن که پیرتر بود بیشتر غر زد. اشاره کردم به موتور که با صدای پتپتش روشن بود. «ته قایق تو گله سرکار… پروانه کار نمیکنه!»
هنوز بررسیای ثبت نشده است.