مشاهده همه 15 نتیجه

مشاهده فیلترها
نمایش 36 48 56

بابابزرگ سبز من

85,000 ریال

نوه از زندگی پدربزرگش می‌گوید. از کودکی‌اش، زندگی‌اش در مزرعه، رفتنش به جنگ و علاقه‌اش به باغبانی. پدربزرگ گاهی برخی چیزها را فراموش می‌کند، به جز...

لینک کوتاه شده: https://hodhod.com/C2EPE
بادکنک نقره ای
بستن

بادکنک نقره‌ای

230,000 ریال
من یک عالمه بادکنک دارم. خیلی خیلی بیشتر از برادر کوچک‌ترم. یکی از بادکنک‌ها را نشانش می‌دهم. همان که مال جشن تولد پارسالم است و به او می‌گویم: «این یکی را از همه بیشتر دوست دارم»
لینک کوتاه شده: https://hodhod.com/E4mBF
جایی در قلبم
بستن

جایی در قلبم

299,000 ریال
زنگ مدرسه‌ی اندرو به صدا درآمد: رینگ، رینگ! وقت برگشتن به خانه بود اما اندرو با غصه از ته دل آهی کشید. دلش نمی‌خواست به خانه برود. حال و هوای خانه‌شان غم‌انگیز و دلگیر بود. اندرو با خودش فکر کرد: بابا خیلی غمگین است، دیشب شنیدم که مامان گریه می‌کرد.
لینک کوتاه شده: https://hodhod.com/RPXXD
خرسی آرام باش!
بستن

خرسی آرام باش! – مجموعه خرسی و باباش

60,000 ریال
روزی بابا خرسی پیشی سیاه کوچکی را به خرسی داد و گفت: «این پیشی مال توست. مراقبش باش. من کمکت می‌کنم، تو هم آرام باش. چون این پیشی خیلی کوچک است.»
لینک کوتاه شده: https://hodhod.com/lqtwt

دستگاه‌های فوق‌العاده‌ی مادربزرگ آماچی

55,000 ریال
سورج از مادربزرگش درخواست کرد: «آماچی، آماچی! می‌شود امروز با هم شیرینی نارگیلی درست کنیم؟ لطفاً! لطفاً! لطفاً!» آماچی با خنده پاسخ داد: «البته عزیزم، فقط به شرطی که برای درست کردنشان به من کمک کنی».
لینک کوتاه شده: https://hodhod.com/4JwHR
رازهای بابابزرگ قورباغه
بستن

رازهای بابابزرگ قورباغه

108,000 ریال
روزی قورباغه کوچولو و بابابزرگ قورباغه توی جنگل قدم می‌زدند. بابا بزرگ به قورباغه کوچولو گفت: «تو داری کم‌کم بزرگ می‌شوی و باید خیلی چیزها را یاد بگیری. تو باید بدانی که ما دشمن‌های زیادی داریم.» درست همان لحظه، سر و کله‌ی یک مار گرسنه پیدا شد قورباغه کوچولو از ترس فرار کرد و گوشه‌ای قایم شد. فکر می‌کنید بابابزرگ هم ترسید؟
لینک کوتاه شده: https://hodhod.com/3eSrr
ماجراهای فرانتس و بابابزرگ
بستن

ماجراهای فرانتس و بابابزرگ – مجموعه فرانتس

80,000 ریال
اگر آقای ضربی جنگی، یعنی آقا معلم فرانتس که اسم واقعی‌اش سووبوداست، یوشکا شنور را نمی‌نشاند بغل دست فرانتس، هیچ وقت داشتن یا نداشتن پدربزرگ برای فرانتس آن‌قدر دردسرساز نمی‌شد. یوشکا پسر بی‌شعور و خالی‌بندی است.
لینک کوتاه شده: https://hodhod.com/VQEnK
من و بابابزرگ دوست داشتنی ام
بستن

من و بابابزرگ دوست داشتنی ام

190,000 ریال
این کتاب، یک دفتر خاطرات است. دفتر خاطرات تو و پدربزرگت. خاطره‌های خودت و پدربزرگت را در این کتاب بنویس و نقاشی کن.
لینک کوتاه شده: https://hodhod.com/gLNNT
مواظبت از بابابزرگ شیطون
بستن

مواظبت از بابابزرگ شیطون

230,000 ریال
مواظبت از بابابزرگ‌ها آنقدرها هم که به نظر می‌رسد سخت نیست؛ فقط کافیست بلد باشی کاری کنی که هم به آن‌ها خوش بگذرد و هم به خودت.
لینک کوتاه شده: https://hodhod.com/JP6Xa

موهای آبی مادربزرگ

15,000 ریال
مادربزرگ عاشق رنگ آبی است. سونیا و مارگو نقشه‌ای کشیدند. آن‌ها موهای مادربزرگ را رنگ خواهند کرد. آبی رنگ مورد علاقه‌ی مادربزرگ...
لینک کوتاه شده: https://hodhod.com/fFkwp
پدربزرگ من
بستن

پدربزرگ من

90,000 ریال

نوه از پدربزرگش می‌گوید. پدربزرگ پیر است، گاهی تنهاست، گاهی خوب نمی‌بیند، گاهی فراموش می‌کند. اما وقتی نوه‌اش در کنارش است به آن‌ها خوش می‌گذرد. پدربزرگ گاهی کمک می‌کند صدای پرنده‌ای پنهان لابه‌لای شاخه درختان را بشنود، برایش کتاب می‌خواند و با هم بازی می‌کنند و...

لینک کوتاه شده: https://hodhod.com/tvvjQ
پدربزرگ هم روزی جوان بود - زندگی دوستت دارم
بستن

پدربزرگ هم روزی جوان بود – مجموعه داستان‌های زندگی دوستت دارم

65,000 ریال
سگ‌های جوان نمی‌خواهند به دیدن پدربزرگ بروند. می‌گویند او خسته‌کننده است و همه‌اش از گذشته‌ها حرف می‌زند. آن‌ها فکر نمی‌کنند پدربزرگ هم روزی جوان و خوش بوده است. اما پدربزرگ هنوز چند چشم‌بندی در آستین دارد...
لینک کوتاه شده: https://hodhod.com/r7Aei
چارلی و موشی و بابابزرگ
بستن

چارلی و موشی و بابابزرگ

170,000 ریال
صدای تق تق آمد. صدای تق تق در. یکی داشت در می‌زد! بابابزرگ بود! «بابابزرگ!» بابابزرگ بلند بلند گفت:«چارلی! موشی! چقدر دارید بزرگ می‌شوید!»
لینک کوتاه شده: https://hodhod.com/b4Nl9
کتاب پدربزرگ ها - مجموعه ی دنیای دوست داشتنی من
بستن

کتابِ پدربزرگ‌ها – آموزش زندگی خوب به بچه‌ها – مجموعه‌ی دنیای دوست‌داشتنی من

160,000 ریال
بعضی پدربزرگ‌ها چیزهای مختلف زیادی جمع می‌کنند. بعضی پدربزرگ‌ها از شما عکس‌های زیادی دارند. بعضی پدربزرگ‌ها در قلک شما پول می‌ریزند. بعضی پدربزرگ‌ها ...
لینک کوتاه شده: https://hodhod.com/BuRDv
یک داستان محشر
بستن

یک داستان محشر

190,000 ریال

وقتی جوزف خیلی کوچک بود،‌ پدربزرگش روانداز محشری برای او دوخت. روز به روز جوزف بزرگتر می شد و رو اندازش کوچک تر و کهنه تر می شد، ‌تا این که یک روز مادر گفت

لینک کوتاه شده: https://hodhod.com/px0h2