مشاهده همه 7 نتیجه

مشاهده فیلترها
نمایش 36 48 56
راز بزرگ آقا خرگوشه
بستن

راز بزرگ آقا خرگوشه

220,000 ریال
در جنگلی سرسبز و پر از درختان میوه، یک درخت بلند و تنومند وجود داشت که زیر آن یک خرگوش بسیار گرسنه زندگی می‌کرد. آقا خرگوشه هوش خیلی خاصی داشت، زیرا از یک رازِ آبدارِ چاق و بزرگ خبر داشت...
لینک کوتاه شده: https://hodhod.com/iSlAj

آخرین شانس ملوس در مزرعه مادپادل

300,000 ریال
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ‌کس نبود. در محوطه‌ی پشت انبار قدیمی و مخروبه‌ی مزرعه‌ی مادپادل، انواعی از حیوانات باهم زندگی می‌کردند. هر روز صبح با طلوع خورشید فردریک، جوجه خروس پرطلایی، چشم‌هایش را به سمت خورشید باز و قوقولی قوقو می‌کرد.
لینک کوتاه شده: https://hodhod.com/4QyeF

آقا خرسه کجاست؟

220,000 ریال
آقا خرسه کجاست؟ من یه جایی دیدمش، اما کجا؟ آقا خرسه داخل کشو لباس ست؟ آقا خرسه روی طاقچه است؟ آقا خرسه کجا می‌تواند باشد؟
لینک کوتاه شده: https://hodhod.com/cYKqF
فرازمینی ها در مزرعه ی مادپادل
بستن

فرازمینی‌ها در مزرعه‌ی مادپادل

300,000 ریال
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ‌کس نبود. در محوطه‌ی پشت انبار قدیمی و مخروبه‌ی مزرعه‌ی مادپادل، انواعی از حیوانات باهم زندگی می‌کردند. هر روز صبح با طلوع خورشید فردریک، جوجه خروس پرطلایی، چشم‌هایش را به سمت خورشید باز و قوقولی قوقو می‌کرد.
لینک کوتاه شده: https://hodhod.com/Bk6iR
نردبانی به سوی ماه
بستن

نردبانی به سوی ماه

150,000 ریال
در یک شب پر ستاره، سهیلا به آرزویش که دیدن مادربزرگش بود، می‌رسد. نردبانی طلایی در لبه‌ی پنجره ظاهر می‌شود و مادربزرگ آنی، با دستان گشاده، سهیلا را به یک کنجکاوی عجیب دعوت می‌کند.
لینک کوتاه شده: https://hodhod.com/UpGxq
پادشاه زنبورها
بستن

پادشاه زنبورها

240,000 ریال
هنری و عمه لیلی در مرکز لاکانتری، جایی که آب‌های ساحلی کارولینای جنوبی با آب‌های شور دریا مخلوط و رقیق شده و سبب شکل‌گیری پای‌رودها و باتلاق‌ها می‌شد، زندگی می‌کردند. گاهی اوقات هنری احساس می‌کرد که دنیا در لبه‌ی دوردست آب، جایی که دریا به آسمان رسیده به پایان می‌رسد.
لینک کوتاه شده: https://hodhod.com/5UwYY
پرنسس کورا و کروکودیل
بستن

پرنسس کورا و کروکودیل

200,000 ریال
با به دنیا آمدن پرنسس کورا پدر و مادرش، فکر کردند که او مثل دانه‌های برف بی عیب و زیباست. پادشاه با هیجان گفت: «به چشم‌های بزرگ و آبی‌اش نگاه کن.» ملکه پاهای کوچکش را بوسید و فریاد زد: «به انگشتانش نگاه کن، انگار مرواریدهای صورتی هستن.»
لینک کوتاه شده: https://hodhod.com/op5S0