تازه‌های حقوق کودک

عکس کودک آزاری

کیانا - Sun, 08/22/2010 - 19:32

عکس کوچک کودک آزاری!

این روزها متکدیان بسیاری در کشور و به خصوص شهرهای مهاجر پذیری چون کلان شهر کرج نمایان می شوند. این متکدیان با سوء استفاده از کودکان و زنان سعی در جلب توجه مردم دارند و متاسفانه برخی از نوع دوستان نیز با کمک های نقدی خود به چنین افرادی حضور آنها را در اجتماع بیشتر پررنگ کرده اند. عکس زیر تنها یکی از نمونه های کودک آزاری و خشونت جسمی بر علیه کودکان را در گوشه ای از شهرمان نشان می دهد. کودکانی که به تصور معلولیت کمک های زیادی را برای صاحبان خود جمع می کنند.

اخبار (69)

کیانا - Sun, 08/22/2010 - 19:26

یک- از هفته گذشته ۲۳ مرداد ماه ۸۹ تغییراتی در مدیریت موسسه کیانا رخ داد. با توجه به اینکه آقای اخوت ، مدیر عامل گروه به صورت تمام وقت در اختیار گروه نیستند به جای ایشان خانم لیلا محمدی به عنوان مدیرداخلی گروه و خانم مقدم به عنوان مسئول آموزش با گروه همکاری می نمایند.

دوم- فاز سوم پروژه یونیسف (آموزش به کودکان خارجی) از شهریور ماه ۱۳۸۹ آغاز می گردد. در طول فاز های ۱ و ۲ این پروژه تعداد ۷۰ کودک در سنین مختلف و در پایه های اول تا پنجم ابتدایی تحت آموزش قرار گرفتند. در ادامه این پروژه و همچنین فعالیت ها و اهداف گروه کیانا مبنی بر جذب و آموزش کودکان کار کرجی تا کنون بیش از ۱۰۰ کودک و نوجوان جذب شده اند که بخش قابل توجه آن را کودکان کار تشکیل می دهند.

همچنین در این پروژه علاوه بر اضافه شدن ساعات و تعداد کودکان در نظر است از مهرماه ۸۹ با آغاز سال تحصیلی جدید، ساعات آموزشی بازهم افزایش یابد و کودکان بیشتر دروس خود را در قالب کارگاه های آموزشی با بازی و انجام فعالیت های خلاقانه برگزار نمایند.

سوم- گروه کیانا جهت انجام فعالیت های خود در خانواده و محل کار کودکان نیازمند مددکاران اجتماعی است. همچنین با توجه به نوع فعالیت از روانشناسان و دانشجویان روانشناسی نیز دعوت می شود تا با برقراری تماس، با این گروه همکاری نمایند. گروه کیانا از طرح های کارورزی در موسسه و زیرنظر اساتید استقبال می نماید.

پشت چراغ قرمز

کیانا - Wed, 08/04/2010 - 15:43
دستاني که به شيشه ها کوفته مي شوند نویسنده: نادر نينوايي

 

باشگاه تحلیلگران جوان- از در که وارد مي شوم خنده کودکانه او به موازات نگاهم مرا در جا ميخکوب مي کند و فقط يک کلمه "سلام". انگار نه انگار اين همان کودکي است که چند ماه قبل پشت چهار راه آدامس مي فروخت.حالا لباس ها نو نوال شده اند و يک کيف مدرسه هم روي شانه اش انداخته و در خنده اش تنها يک چيز را مي تواني حس کني "شوق زندگي".
جلوتر مي روم بچه هاي 5 تا 16 ساله زيادي در محوطه قدم مي زنند, برخي کتابي را از کتابخانه برداشته و تورق مي کنند، بعضي هم مودبانه روي صندلي نشسته اند و با هم حرف مي زنند.خدايا باورم نمي شود که تمام اين ها روزي کودکان خياباني بوده اند .
به سمت دفتر موسسه مي روم دو خانم با روي گشاده به استقبالم مي آيند و تند تند توضيحاتي ميدهند که نحوه فعاليت در NGOهاي کمک به کودکان خياباني چگونه است و اينکه مي توانم با هلال احمر هم همکاري کنم چند فرم هم به من مي دهند تا پر کنم , همانطور فرم ها را دانه دانه پر کرده و علامت مي زنم اما فکرم همچنان پيش بچه هايي است که آنسوي دفتر نشسته اند , بچه هايي که ديگر به مدرسه مي روند و مجبور به انجام کار اجباري در خيابان نيستند.
بر اساس آمار موجود 40 درصد کودکان کار نمي توانند هر روز خانواده هايشان را ببينند و از فضاي خانواده ها فاصله دارند؛ با خودم مي گويم اگر همه ما به به اين کودکان کمک کنيم شايد ديگر روزي پشت چهار راه ها شاهد اين نباشيم که کودکي براي امرار معاش التماس کند با صورت و دست هايي کثيف دست هايي که مرتب بي اميد به شيشه اتومبيل ها کوفته مي شود و روزهايي که به اميد شب سپري مي شود بي آنکه فرياد رسي باشد.
با دونفر خانمي که مسئول  NGO حمايت از کودکان خياباني هستند خداحافظي مي کنم و آرام آرام به سمت اتومبيلم ميروم با کلي سئوال بي پاسخ ماشين را روشن کرده و به سمت خانه حرکت مي کنم؛ جايي که چشمان منتظر خانواده انتظارم را مي کشد , زير لب با خودم مي گويم چند نفر اين کودکان که پشت چهار راه ها دست فروشي و تکدي گري مي کنند را چشمان منتظري در خانه انتظار مي کشد , آهي ميکشم و يکهو يادم مي افتد که چراغ قرمز است و بايد توقف کنم همانطور نا اميدانه به جلو زل زده ام که ناگهان صدايي در سمت چپ شيشه اتومبيل توجهم را جلب مي کند , پسر بچه اي کمي اسفند دود مي کند و مي گويد "آقا ترو خدا کمي بهم پول بده هنوز هيچي کار نکرده ام"نگاهش مي کنم خيلي کم سن است مي پرسم چند سالت است ميگويد "8 سال"چند سال است که کار مي کني؟ "2سال" آهي مي کشم و دويست توماني که زير داشبرد انداخته ام را بر مي دارم و به او مي دهم.صداي بوق ماشين پشتي نشان ميدهد که چراغ سبز شده و بايد حرکت کنم با بي ميلي پايم را روي گاز مي گذارم و راه مي افتم اما با اين همه من اميدي دارم، همان نگاه منتظري که در خانه انتظارم را مي کشد و کودکان کار و خياباني در حسرت آنند.
به خانه مي آيم هنوز هم مثل همان وقتي که وارد موسسه حمايت از کوکان خياباني شدم خنده کودکانه آن دختر بچه در ذهنم تکرار مي شود و با خودم مي گويم براستي چقدر فاصله هست بين کودکاني که مورد حمايت قرار مي گيرند و کودکاني که همچنان در پشت چراغ قرمز ها انتظار مي کشند. 

Syndicate content